داستانی1
بهترین آرزوها را برایت دارم همسر
مهربانم.همان طور که پیش بینی
می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان
فراوانی یافتم که با آنها
می شد، مخاطرات گوناگون
مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو
را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن
مسیر و کهنگی وسایل مسافرت
حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رُم
چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با
هم آشنا شدیم. آنها
که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز
من در ونیز مطلع بودند
محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از
چنگ تبهکارانی که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک
بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای
بسیار خوب و عزیزم
“روبرتو” که یکی از همین مردان جوان است
انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به این دوری خود را به
منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب
اطمینانت جعبه جواهرات
مرا از تو دریافت کند وبه من برساند .
با او همکاری کن تا جعبه
مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او
صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه
شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را
خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات
آن, در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن
نامه و انگشتر من در ونیز
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه
که در این مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در
مورد دزد بعدی هم نگران نباش
مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر
نگه میدارد تا من بازگردم.
نامه را خواندید؟
اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را
بدانید
پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک
قرار گذاشته بود که:
در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را “یک خط در میان بخواند
حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را
یک خط در میان بخوانید.
تا به اصل ماجرا پی ببرید.
درباره و
وصیت
نامه جالب و زیبای حسین پناهی
.
قبر مرا نیم متر کمتر
عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم،
انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی
بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با
طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل
برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره
بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای
کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت
من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من
بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم
را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت
مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و
شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم
را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز
اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در
مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم
به بهشت نمیروم اگر
مادرم آنجا نباشد
داستان کوتاه (شرط بندی)
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
زن در روز تعیین
شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به
گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی
شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی زن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید: راستی
این پول زیاد داستانش چیست، آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟ زن در پاسخ گفت:
خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقهام که همانا شرطبندی است، پس
انداز کردهام. زن ادامه داد: و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده
است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با
شنیدن آن پیشنهاد بیاختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید: مثلاً سر چه مقدار
پول. زن پاسخ داد: 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم
در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرطبندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم
چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10
صبح برنامهای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه
مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیرعامل حضور یافت.
زن بسیار محترمانه از مرد مدیرعامل درخواست کرد
که در صورت امکان پیراهن و زیرپیراهن خود را از تن به درآورد.
مرد مدیرعامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن
جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد.
وکیل زن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال
شد. مرد مدیرعامل که پریشانی او را دید، با تعجب از زن علت را جویا شد.
زن پاسخ داد: من با این مرد سر 100 هزار دلار
شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیرعامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان
ما پیراهن و زیرپیراهن خود را از تن بیرون کند!
FriEND (دوست)
BoyfriEND
(دوست پسر)
GirlfriEND
(دوست دختر)
BestFriEND
(بهترین دوست)
همگی سه حرف END (خاتمه) را بهمراه دارند.
اما کلمه FamILY (خانواده) سه حرف ILY را دارد که همان مخفف "I Love You" می باشد
و جالب است بدانید :
FAMILY= Father And
Mother I Love You
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 18:35 توسط عبداله درویشی
|